فرياد را همه ميشنوند شنيدن صدای سكوت هنر است...

این پست راسکوت میکنم

تو بنویس.....

تو بنویس...... از دلتنگی هایت از درد هایت ،

از حرفهایت از هرچه دلت می گوید!

بنویس برایم........

 

+ تاریخ | شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت | 18 نویسنده | بیتا |



حالم خوب است اما ...

در حالت خنثی به سر می برم !

نه خوشحالم ...

نه ناراحت ...

افسرده هم نیستم !

خنثی و بیخیال ...!

حال این روز هایم را دوست دارم ...!

نگران نیستم ...

دلهره ندارم ...

اما یک جای کار می لنگد !

هنوز ...

درگیر خودم هستم..!


+ تاریخ | سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت | 13 نویسنده | بیتا |



بهار آمد تا بگوید :

حتی اگر نمی شود که همیشه سبز ماند ،

ولی می توان دوباره و دوباره و دوباره ،

سبز و پر شکوفه و پر از جوانه شد ...

سرما، اگر غلاف کند تازیانه را

غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را

هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر

تایید تو به بار رساند جوانه را

کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند

طی می کنم خزان بزرگ زمانه را ...


+ تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت | 18 نویسنده | بیتا |


 

 سهم من کجاست..؟کجا باید قدم بگذارم که کسی را

له نکنم؟


سهم من کجاست..؟کجا باید "دل ببندم" که دیر


نکرده باشم؟


سهم من کجاست ..؟کجای این زمین خاکی کوله بارم را 


پایین 


بگذارم که توقف ممنوع نداشته باشد؟


بگو ...بگو...


کجا خستگی هایم را به در کنم که کسی نگوید:


.

.

ببخشید ...


 اینجا جای من است.



+ تاریخ | سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت | 18 نویسنده | بیتا |



هر تیشه به دوشی،فرهاد نیست... 

هرکجا که باشی منطق آینه ها این است...

در چشم بودن هرگز به معنای در یاد بودن نیست...

ای در قفس افتاده،افسوس چه داری... 

بیرون از اینجا درد ما آزاد بودن نیست...



+ تاریخ | شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت | 17 نویسنده | بیتا |


پرم از زمستان

ازسايه هاي سرد

تقويمي ازروزهاي مرده

بهاري ازشکوفه هاي زرد

 

پرم ازخيال

ازثانيه هاي يخ زده

رودخانه اي بي ماهي روبه زوال

لاک پشتي بي لاک وغم زده

 

پرم ازخاکستر

که مانده ازهيزم هاي تر

رنگين کماني بي رنک

ازباران هاي اسيدي

 

 

پرم ازهياهوي سکوت

نوري گذشته ازشيشه مسي

چاهي پر ازخون

پشيمان از افسانه هبوط

 

فرياد مي کشم تا لاله وپرده باشند

چه مي شودرهگذري

باصبويش

اين پرراازپرخالي کند...



+ تاریخ | چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت | 12 نویسنده | بیتا |


دعــــای بـــاران چــــرا ؟

دعــــای عشـــــــق بــخـــوان !
ایـــن روزهــا دلـــها تشــنه تــرند تـــا زمیــــن ،
……
خـــدایــــــــا…..
کمــــی عشـــــــق ببــــار






برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن...





+ تاریخ | جمعه یکم آذر 1392ساعت | 12 نویسنده | بیتا |



غصه می سوزد مرا ، باران ببار

کوچه می خواند تو را ، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا ، باران ببار

خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است

آسمان را کن رها ، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما ، باران ببار

موج میخواهد بیابان سکوت

با خوِد دریا بیا ، باران ببار

تا بیاید آن بهار سبز سبز

تازه تر باید هوا ، باران ببار

سینه ام آشوب و دل خونابه است

می سوزد مرا ، باران ببار....



+ تاریخ | شنبه یازدهم آبان 1392ساعت | 15 نویسنده | بیتا |



ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﻓﻘﻂ ﺷﻠﻮﻏﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻫﺎﯾﯽ

ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺎﺧﻪ ﭘﺮﯾﺪﻥ

ﻋﺎﺩﺗﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ.





+ تاریخ | دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت | 11 نویسنده | بیتا |



دیگر تابستان رفت..

پاییز آمده است ،همین کافیست تا عاشق شوی..


همین کافیست تا منتظر عریان شدن درخت ها شوی


چه قدر زیباست لحظه ی زیر پا له شدن برگ های رنگارنگ..


و نسیمی که میوزد...


و ابر هایی که می گریند..


وای که چقدر باران های پاییزی  خوبند...

  پنجره را باز می کنی باد سردی به صورتت می خورد و احساس  می کنی تمام سیاهی ها از


وجودت رفته اند..


بعد یک فنجان چای بریزی و روی صندلی کنار پنجره بنشینی!!


 یادت بیاید که موسیقی را فراموش کرده ای..


باور کن میتوانی در آن لحظه به رقص نت ها نگاه کنی،به  بخار چای ، به باران!


آنوقت چشمانت را ببندی و به پاهای یخ کرده ات فکر کنی..


آنوقت موسیقی تمام شود و باران ادامه پیدا کند..


آن وقت است که پاییز به تو لبخند میزند،برگ ها به تو لبخند میزنند،درختان به تو لبخند میزند  حتی


مردم هم همینطور...


آن وقت است که  احساس میکنی در یک تابلوی نقاشی زندگی میکنی!


آن وقت است که شیشه ها سنگ ها را می شکنند..


آن وقت است که همه چیز عاشق میشود..


و آن وقت است که مطمئن میشوی پاییز آمده است...



+ تاریخ | پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت | 19 نویسنده | بیتا |