X
تبلیغات
سکوت کویر

سکوت کویر

فرياد را همه ميشنوند شنيدن صدای سكوت هنر است...

کوچه سرگردانی


با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم

 

به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

 

می شنیدیم صدای قدمش را اما

 

پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

 

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک

 

به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

 

آخرین منزل ما کوچه سرگردانی است

 

دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم

 

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم

 

دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم...





درود بر دوستان خوبم ...چند وقتی هست که سیستمم مشکل پیدا کرده و دسترسی به نت ندارم

خواستم اینجا از دوستانی که میان و منو شرمنده میکنن تشکر کنم

عذر خواهی میکنم که نمی تونم به وبشون سر بزنم

همینطور از مهدی عزیز که لطف کردن و به وبم سر زدن تشکر می کنم

با سپاس فراوان.....شاد باشید....

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 0 ] [ بیتا ] [ ]
وجدان

 

 

 

این روزها همـه ، در حال قدم زدن هستند

 

به همراه وجــدانشان، در كـوچه های امروز

 

شما چطور ... !

 

 

 

 

 

 

آزاد زندگی کن ! لحظه به لحظه زندگی کن ! و از چیزی نترس ،

 

از ترس هم آزاد  شو،


زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم .

 

 چیزی هم بدست نمی‌آوریم ، و وقتی این را بفهمی ،

 

 کمال زندگی‌ات تحقق می‌یابد ،

 

 اما هیچ گاه مثل گدا به دروازه‌های زندگی

 

نزدیک نشو، هیچ وقت گدایی نکن ،


زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی‌شوند!..

 

 

 

 


نگاه خسته مان را زیر باران تازه کنیم



چرا که فردا طلوع پاک رویاهاست



چترها را ببندیم باران زیباست...!





[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 12 ] [ بیتا ] [ ]
بوی بهار
 

نرم نرمک

 

می رسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

 

 

 

 

تپش نبض بهار و شکوفه های فروردین در تلاقی رود و درخت بهانه ای

 

 

 برای مهرورزی و زیبایی است، آنجا که هر نفسی آمیخته با عطر ملکوتی

 

 

خداوندگار زیبایی و عشق است.

 

 

 بهار،

 

 

بهانه نیست،

 

 

 حریم دوست داشتن خصایل نیکوی انسانی است..

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 14 ] [ بیتا ] [ ]
بازی

 

آدم ها عجیب اند ...

 

             در کودکی به عروسکی که باید با آن بازی کنند،

 

                                                              دل می بندند!

 

              اما وقتی بزرگ می شوند،

 

                            با دل آدمی که باید به آن دل ببندند،

 

                                                          بازی می کنند..!!! 

 

 

 

 

سلام مرا به غرورت برسان

 

و به او بگو
 

بهای قامت بلندش تنهاییست...!!!

 

 

 

 

 

 

 

به سکوت متهمم نکنید!

 

آوازهایم را

 

میان آهنگ مخالف سازهایتان

 

از یاد برده ام

 

این روزها برایم حضور سکوت را

 

تیک بزنید!

 

تلختر از  آنم که غیبت نخورم ...

 

 

 

 

[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 0 ] [ بیتا ] [ ]
دوست

 

دلـم نـه عـشق میـخواهد ،



نـه دروغــهای قـشنگ ،



نـه ادعـاهای بـزرگ ،

 

نـه بـزرگهای پـر ادعــا ،

 


دلـم یـک فنـجان قــهوه داغ میــخواهد و یــک دوسـت ،



کـه بـشود بـا او حـرف زد و بـعد پشیــمان نـشد .. .

 

 

 

 


 


عشق آدم را داغ می‌ کند و دوست داشتن، آدم را پخته



هر داغی یک روز سرد می‌شود، اما



هیچ پخته‌ای دیگر خام نمی‌شود...









درد انسان امروز جدایی و دوری نیست!


درد انسان امروز دلتنگی ست.


دلتنگی نه برای کسی که نیست!


دلتنگی برای دل خویش که


گاهی غریبانه فراموش می شود


درد انسان امروز


من و ما نیست...غفلت است!


دلتنگی انسان برای یادی است که

دوست داشتن در آن گم شده است...





[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 12 ] [ بیتا ] [ ]
آفتاب گردان ها دلگیرند

 

 

 

 

آفتابگردان های این دیار

 


 دیر زمانی است سر به زیرند

 


آن گاه که خورشید بی مهر می تابد

 


می تابد چون باید که بتابد

 


عشقی نمی ماند

 


آفتاب گردان ها دلگیرند...

 

 

 


 

 

 

من  به تنهایی باغ

 

بعد یک خواب زمستانی می‌اندیشم


و به زمزمه‌ی  یک عابر مست


که ز تنهایی خود ناشاد است!


    من به تنهایی خویش


          و به تنهایی باغ

 

                              و به یک معجزه می‌اندیشم…!

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 13 ] [ بیتا ] [ ]
دلم می خواست



به فانوس باناني كه چشم به راه كشتي ما هستند ، بگو:


دير به مقصد مي رسيم...



اما مي رسيم



دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم


در عصری مهربان تر و شاعرانه تر 
 


عصری که عطر کتاب 


عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد



دلم می خواست شبی 


با تو در فلورانس شام می خوردم 
 



آن جا که تندیس های میکل آنژ 
 

هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند



دلم می خواست تو را



در عصر شمع دوست می داشتم 
 

در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی 
 

و نامه های نوشته شده با پر 
 

و پیراهن های تافته ی رنگارنگ

نه در عصر دیسکو  


ماشین های فراری و شلوارهای جین



دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم

 

عصری که در آن 
 

گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند

 

عصری 
 

که از آن نقاشان بود 

از آن موسیقی دان ها

 

عاشقان  

شاعران 
 

کودکان 
 

و دیوانگان !



دلم می خواست تو با من بودی 
 


در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ، ستم نبود !



ولی افسوس  

ما دیر رسیدیم 


ما گل عشق را جستجو می کنیم


در عصری که با عشق ، بیگانه است...

 

 


[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 12 ] [ بیتا ] [ ]
وقتـــی که آرزوهـــایـــت ، در حبــس باشند
  

 

چــه فرقــی دارد ،


پُشـت میلــه ها باشـــی ؛


یـا در خیابانهای شهر در حال قـَدم زدن ،


وقتـــی که آرزوهـــایـــت ،


در حبــس باشند !

 

اگه کسی گریه میکنه به خاطر این نیست

 

که ضعیفه،به خاطر اینه که واسه یه مدت

 

طولانی قوی بوده.


و حالا دیگه قوی نیست...




 


کودکی هایم عاشق تاب بازی بود...



تاب می خورد و می خندید


بزرگی هایم هم تاب بازی را دوست دارد...


هر از گاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تاب بازی می برد!


نمی دانم چه رازی در میان است...


ولی همین که بی تابی هایم را به تاب می سپارد


دیگر بی تاب نیستم!

بزرگی هایم تاب می خورد و می خندد...

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 11 ] [ بیتا ] [ ]
بوی محرم

 

 

محرم را پاییز خوب می فهمد

 

تنهاییش را

 

دلتنگیش را

 

غمش را....

 

شهر بوی محرم گرفته و آدمها مهربانتر

 

اینجا گرد عشق می پاشند.... 

  

 

 





 

 






 

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

 


بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

 


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

 


رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

 


بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

 


شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

 


مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

 


سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

 


چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

 


شاید این باران كه می بارد شما را تر كند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 11 ] [ بیتا ] [ ]
اوج بگیر




منتظر نباش تا پرنده ای بیاید و پروازت دهد


در پرنده شدن خویش بکوش


پرندگان تیزپروازی انتظارت را می کشند


اوج بگیر ...












پای رفته را


می‌ توان برگرداند


دل ِرفته را


هرگز...


به شب ِ شعرها نمی‌ روم


به من بگویید


روز ِ شعرها  كجاست؟...


جای این تلفن همراه


با این همه شماره‌ی  بی‌ حاصل


کاش دوستی داشتم، بی‌ شماره


اما همپا و همدل...


حرف که می‌ زنم


نادانم و ناآگاه


سکوت که می‌ کنم


بی‌ معرفتم و بی‌ وفا


من مانده‌ام  با  این جماعت ِجالب ِ پُر مدّعا...


بیهوده سر می‌ دهیم


فریاد ِآزادی را


وقتی در درون ِهر یک از ما


دیکتاتوری زندگی می‌ کند


که بزنگاه


دستور آتش می‌ دهد...


وصله‌ دارم نخواه


بگذار خودم  باشم


پُر نقص


اما اصل...







 

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 11 ] [ بیتا ] [ ]